راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجـــــا جــــــز آنکه جان بسپارد چاره نیست هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیـــــــر حاجـــت هیچ استخاره نیست ....................................................... به وب من خوش اومدید ...خوش بگذره
سلام ..............سلام به همه عزیزای خوشملم .......... امیدوارم همتون خوب خوب باشید .............
میدونم الان همه دارید میگید چه کــــــــوزت تنبلی هستم که بهتون سر نزدم و آپ های قشنگ تون رو نخوندم ، ولی باور کنید که مشکل داشتم و نتونستم بیام ......وگرنه منو که می شناسید ...همیشه آماده بودم ..ولی....
یادم میاد وقتی که داشتم این وب رو می ساختم خیلی خوشحال بودم ...اون موقع فکر نمی کردم که این وب ایجوری منو عوض کنه و..... ولی حالا که به اون روزها فکر میکنم دلم میگیره ، چقدر زود تموم شد ....
آره عزیزهای من امروز می خوام ازتون خداحافظی کنم .....خیلی برام سخته ولی چاره ای ندارم ..... باید خودم رو برای کنکور آماده کنم .......... همینجوریش هم هی سرم غر میزنه ...... وای به حالم اگه قبول نشم .
دلم برای همتون تنگ میشه .واسه نظر های خوشگلتون ...واسه کل کل کردنا ......واسه خنده ها .......
من بهتون قول میدم که یه روزی برمیگردم ...... اما اون روز من دیگه تنها آپ نمیکنم ...............فقط خواهشا منو فراموش نکنید که از فراموشی بیزارم .
همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم ............ راستی از داداش محمد(پابرهنه) و کلبه جون(شادی) عزیزم که هیچ وقت تنهام نذاشتن ممنونم و امیدوارم به آرزوهای خوشملشون برسن ......
امیدوارم همیشه مثل کــــــوزت مهربون باشید و هیچ وقت مثل کــــــوزت تنها نباشید ........
تا دیداری دیگه که نمیدونم چقدر طول میکشه ................... بدرود
تمام ناتمام من با تو تمام میشود
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:7 توسط کوزت
|
تولده تولده ........ ( )
سلام ....... اومدم واسه آقام تولد بگیرم ............ آقا جون تولدت مبارک .... شب تولد که میشه همه هدیه میارن اما من چیزی نداشتم که برات بیارم .... ولی ازت هدیه می خوام ...خودت میدونی چی می خوام ..........
بچه ها هر چی دلتون می خواد به امام زمان بگید ...... شاید به وبلاگم سر بزنه و درد و دل های شما رو بشنوه و اجابت کنه ....... پس خجالت نکشید ...
هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري....
هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است ....
هرگز به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني....
قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري.
امیدوارم به نکاتی که براتون گفتم عمل کنید
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:43 توسط کوزت
|
عشق واقعی ( )
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:46 توسط کوزت
( )
چند نکته مهم که خوندنش خالی از لطف نیست :
1-اگر کسی به تو می گوید برای تو می میرد دروغ می گوید ، حقیقت را کسی می گوید که به خاطر تو زندگی می کند
2-دوست داشتن یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا .
3-دوست واقعی شما کسی است که هیچ احتیاجی به شما ندارد ، اما باز هم دوست شماست .
4-دوری ، عشق های کوچک را از بین می برد ، ولی به عشق های بزرگ عظمت می بخشد ، مثل باد که کبریت را خاموش می کند ولی شعله های آتش را بزرگتر .
5-نمی دانم چرا ما انسان ها عادت داریم آبی آسمان را رها کنیم و جذب آبی کوچک چشم ها شویم ، چشم هایی که هر لحظه بسته می شوند ولی آسمان همیشه باز است .
6-به دنبال کسی نباش که با او زندگی کنی ، به دنبال کسی باش که نتوانی بدون او زندگی کنی .
7-همیشه لبخند به لب داشته باش حتی وقتی ناراحتی - شاید کسی عاشق لبخند تو باشد
8-از میان تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن است .
9-عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد
صداقت تنها امتحانی است که نمی توان درآن تقلب کرد
حقیقت همیشه زیباست اما زیبایی همیشه حقیقت نیست
خوشبختی را باید پله پله به دست آورد تا سرانجام به مقصد رسید
یک غم به تنهایی برای نابود کردن هزاران نشاط کافی است
و خوشبختی یگانه چیزی است که می توان آن را بی آنکه خود داشت
به دیگران هدیه کرد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:9 توسط کوزت
|
( )
من عاشق عبادتــــــم
اینکه میگم من عاشق عبادتم یه حقیقته . شاید بعضیا فکر کنن که چون زیاد با دوستای اهل نتم شوخی میکنم و خیلی شادم عبادت رو هم به شوخی میگیرم و به این چیزا اهمیت نمیدم ولی مگه هرکی شاده و خوشحال و سرحاله و باکلاسه اهل عبادت نیست ؟!!!!!
چون تعریف ماه رجبو زیاد شنیدم سعی میکنم این ماهو از دست ندم و به تموم دوستای گل و خوشگلم هم میگم که حتما تو این ماه هم خودشونو دعا کنن و هم مامان و باباشون و هم منو دعا کنن که خدا همیشه ازم راضی باشه
خدایا داریم میایم طرفت . دستمونو بگیر
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:4 توسط کوزت
|
( )
مهمــــــان
پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا ! من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من میشوی؟ ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.پیر زن از خواب بیدارشد و با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ،او خوشمزه ترین غذا را پخت . سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعد در پب خانه به صدا در آمد،یرزن با عجله به طرف درب رفت و آن را باز کرد، پشت درب پیرمردی فقیر بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و درب را بست . نیم ساعت بعد باز درب خانه به صدا در آمد ، پیرزن دوباره درب را باز کرد ، این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی درب را بست و غرغر کنان به خانه برگشت . نزدیک غروب بود که بار دیگر در خانه به صدا درآمد . این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی درب دوید ، درب را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت درب بود . زن فقیر کمی از او پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد . شب شد ولی خدا نیامد ، پیرزن ناامید شد و از ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت : خدایا مگر نگفته بودی که امروز می آیی؟ جواب آمد که خدا سه بار به خانه ات آمد و تو هرسه بار درب را به روی او بستی .
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:13 توسط کوزت
|